تبليغاتX
فریاد خاموش
+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام آذر 1388ساعت 13:27  توسط باران  | 

گفتی: غزل بگو! چه بگویم شیرین من، برای غزل شور و حال کو؟
پر می‌زند دلم به هوای غزل، ولی گیرم هوای پر زدنم هست، بال کو؟
گیرم به فال نیک بگیرم بهار را چشم و دلی برای تماشا و فال کو؟
تقویم چارفصل دلم را ورق زدم آن برگ‌های سبزِِ سرآغاز سال کو؟
رفتیم و پرسش دل ما بی‌جواب ماند حال سؤال و حوصله‌‌ی قیل و قال کو؟

منبع:؟؟؟؟

+ نوشته شده در  جمعه بیستم آذر 1388ساعت 17:7  توسط باران  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 16:45  توسط باران  | 

"حس کهنه"

مهربانی دستانت را

 در حس قشنگ یک لبخند یافتم

کاش نمی رفتی و دور نمی شدی

آدمهای کهنه و فکرهای فرسوده

تمام عشق های من و تو را دزدیدند

تمام وعده های من و تو

تمام رویاهای من و تو

زیر آوار یک حس کهنه

مدفون شد

چگونه می توانم ذهن خویش را

از تو پاک کنم؟

ایکاش هیچ وقت ذهنی نداشتم

تا وقتی تو را گم میکردم

نمی فهمیدم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 13:49  توسط باران  | 

کاش چون پاییز بودم

کاش چون پاییــــز بودم.کــاش چون پاییــز خامــوش و ملال انگــــــیز بودم

برگ هایم یکایک زرد میشد آفتـــاب دیدگانم زرد میشد آسمان سینه ام پر درد میشــد

ناگهان طوفان اندوهی به جانم چنگ می زد،اشکهایم همچو باران دامنم را رنگ می زد

وه... چه زیبا بود اگر پایــیز بودم ،وحشــی و پر شور و رنگ آمیــز بودم

همچو آواز نســـیم پر شکسته عطر غم می ریخــت بر دلهای خسته

پیــش رویــم... چهره تلــخ زمــســتان جــوانی

پـشت سر ...آشوب تابستان و عـشق ناگهـانی

سینه ام منزلـگه اندوه و درد و بد گمانی

کـاش چون پایـیز بـودم

"فـروغ فرخـزاد"

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم آبان 1387ساعت 13:50  توسط باران  | 

"مثل یک احساس باران خورده ام"

مثل یک احساس باران خورده ام

مثل گلها در خزان پژمرده ام

با تو میشد تا کبوتر پر کشید

بی تو اما خسته ای دلمرده ام

از عبور لحظه ها و روزها

از زمین،از آسمان آزرده ام

رخنه کرده در دلم درد غروب

بی تو من آیینه ای چین خورده ام

مثل بغضی بی انتها

مثل یک احساس باران خورده ام

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 15:0  توسط باران  | 

 

 

 

این شعرو یه بار عزیزی بهم تقدیم کرد که قدر دوست داشتنشو ندونستم ...

وحالا من همین شعرو تقدیمش میکنم به امید اینکه الان هر جای این سرزمینه شاد باشه و مقتدر...

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت 9:9  توسط باران  | 

کاش رویاهایمان روزی حقیقت می شدند...

کاش رویاهایمان روزی حقیقت می شدند

تنگنای سینه ها دشت محبت می شدند

سادگی مهر و وفا قانون انسان بودن است

کاش قانون هایمان یکدم رعایت می شدند

اشکهای همدلی از روی مکر است و فریب

کاش چشم هامان با صداقت می شدند

                                                                                    کاش چشم هامان با صداقت می شدند...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت 9:48  توسط باران  | 

کودکی ها

كودكی هایم اتاقی ساده بود
قصه ای دور اجاقی ساده بود
شب كه می شد نقش ها جان می گرفت
روی سقف ما كه طاقی ساده بود
می شدم پروانه خوابم می پرید
خوابهایم اتفاقی ساده بود
زندگی دستی پر از پوچی نبود
بازی ما جفت و طاقی ساده بود
قهر می كردم به شوق آشتی
عشقهایم اشتیاقی ساده بود
ساده بودن عادتی مشكل نبود
سختی نان بود و باقی ساده بود


قیصر امین پور  برگرفته از كتاب  گزینه اشعار

+ نوشته شده در  شنبه بیستم مهر 1387ساعت 15:47  توسط باران  | 

 

امشب باز صدای تنهايی در شاهراه دلم طنين انداز شده ...

تنهايی ..تنهای ..اميد..تحمل روزهای بی تو ...

بغض ! اشک آسمان روی گونه هايم ..

ديگر آن هم نميتواند غبار غم را از دلم بزدايد ...

دستان خالی باد آمدن روزهای خوب را نويد می دهد ،

پوزخند زمين به وعده ی باد !

سر بر شانه هايش ميگذارم  و مست از بوی ياس چشمانم را ميبندم

و با صدای تنهايی هم صدا ميشوم !

ديگر زمين نيز جايی برای خفتن تنهای شب ندارد !

بايد رفت ! سفر بايد کرد و با ترنم يک لبخند دلشاد شد !

و بوسه بر نسيم داد!

ديوار فاصله کوتاه است ولی من کوتاهتر !

گريه شاپرک روی گلبرگ گل سرخ !

تلالو انوار عشق تو را به خاطرات نزديک پيوند ميدهد !

نگاه زمين به دستان خالی باد !

ولی دخترک همچنان در ابتدای اين جاده با چشمانی نگران در انتظار !

شبنم يخ زده روی گونه هايش !

دلش لبريز ازتنهايی ! ديوار سکوت خنده اش را محوکرده ...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 15:10  توسط باران  |